واسه ابد

دلنوشته های یه غریبه

حرفی واسه گفتن نیست

چند روز گذشته از سخت ترین روزای عمرم بودش ، البته فکر می کنم از این روزا کم نداشته باشم .

از مشتری های یه دنده بگیر که همش روی قسمت های جزئی کار گیر می دن و ریز ریز از آدم ویرایش می خوان ، مسئله ویرایش ها نیستش من خودم شخصا مشکلی ندارم ولی مسئله اینجاست با این ویرایش هاشون قشنگ تمامی زحماتی که توی رابط کاربری و تجربی و کد نویسی و خلاصه هر چی که فک کنید رو زیر سوال می برن ، وقتی هم میگی بابا عزیزم من طراحم چند ساله این کارمه میان و از سوابقشون توی اینترنت صحبت می کنن و آخر سر می رسن سر یه سایتی که روزی 5 تا بازدید داره . خدا پدرتو بیامرزه تو اگه تجربه هات فایده داشت که این وضعیتت نبودش عزیزم .

از مشکلات اداری بگیر که هی پاس می دن از این اداره به اون اداره ، صبح زود باید پاشی تا ظهری سگ دو بزنی آخرش هم میگن وقت اداری تموم شده برو و فردا بیا ، واقعا هنوز درکم در این مورد کامل نشده که چرا این وضعیت رو فقط ما توی ایران داریم . واقعا عقده های روحی و روانی هم تاثیر دارن آیا ؟

از مشکلات و مریضی های جسمی که این مورد رو نمیشه روش بحث کرد شوخی نداره D:

واقعا کم کم دارم امید به آینده زندگی توی ایران رو از دست می دم ، گفتن توافق میشه همه چیز بهتر میشه ، توافق شده ، ما هم انتظار معجزه نداریم خیلی هم منطقی هستش و ما انتظار بهتر شدن اوضاع توی 6 ماه و یه سال و حتی دو سال رو هم نداریم ولی مطمئنا با این اوضاع تا قبل از اینکه وضعیت بهتر بشه یه عده سودجو برای منافع خودشون همه چیز رو به هم می زنن .

امروز یه مطلب رو از کیهان می خوندم که واقعا اگه اون لحظه به نویسندش دسترسی داشتم یه سری جواب خوب واسش داشتم ، رفتم و کلی هم نظر نوشتم ولی بعدش بیخیال شدم و فایده ای توش ندیدم و هر چی نوشتم رو پاک کردم و رفتم پی بقیه مشکلات .

ما که جونیمون رو دادیم رفت ، فقط امیدوارم نسل های بعد این مشکلات ما رو نداشته باشن چون اگه این شکلی پیش بریم چیزی جز یه جامعه غمگین نخواهیم داشت .

دلمم پره لحن نوشتنم هم خوب نبود ، ببخشید

حالا انگار کی اینا رو می خونه ، واقعا دارم واسه کی می نویسم ، شاید به خاطر اینه که خودم خالی بشم ...

۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوریا زد

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

واقعا بعضی وقتا یه ضرب المثل هایی هست که آدم رو مجبور می کنن بخوای دور گویندش بگرده

همین ضرب المثل گاهی زین به پشت و گاهی پشت به زین رو میگم ، خیلی جاها صادق بوده واسم ولی این چند روزه بد جوری بهش گیر کردم .

تا همین چند روز پیش اینقدر پروژه و کار بود که من خودم دو تا شون رو رد کردم چون واقعا نمی رسیدم با این اوضاع برسم به کارا و عوضش بی خودی وقتم رو با گشتن و گذروندن وقت توی تلگرام تلف کردم و اونایی رو هم که قبول کرده بودم دست و پا شکسته تحویل دادم .

نمی دونم دلیلش چی هست ولی مطمئنا روزه بودن بی تاثیر نیست ، روزا رو کلا نمی تونم کار کنم از بس هوا گرمه و تشنم میشه ، حتی گاهی اوقات نمی تونم فیلم و سریال های مورد علاقم رو ببینم و بیشتر مجبور میشم بعد از افطار کار کنم که باز اون موقع هم زیاد دست و دلم به کار نمی ره ، هنوز هم دلیل اصلی رو پیدا نکردم .

به هر حال با همه این اوصاف همین پنج شنبه ای که گذشت یه لحظه عصبی شدم و با خودم گفتم ای بابا چرا اینقدر کار رو سرم ریخته و کلی غرغر دیگه و امروز دو شنبه بعد از گذشت چهار روز می فهمم عجب جمله اشتباهی

امروز رو کلا بیکار گذروندم و واسه فردا هم برنامه ای ندارم ، الان دارم حسرت اون دو موردی رو که رد کردم رو می خورم و واقعا بد جوری از خودم بدم می آد ، شاید می شد به یه شکلی با برنامه ریزی درست اون ها رو هم انجام داد .

واقعا هنوز هم نمی دونم چه کاری درست بود ولی هر چی که هست دارم بد جوری حرص می خورم .

امروز رو با چندین نفر کل کل کردم و به لطف دریم ویور و ویژوال سرعت تایپم عجیب زیاد شده و خلاصه بگم که سه به یک هم توی کل کل حریف ندارم .

دلیل اینکه این حرفا رو اینجا می زنم واقعا نمی دونم ، دارم خالی میشم شاید .

به هر حال هیچ وقت هیچ پروژه ای رو هر چند کوچیک ، هر چند بی ارزش و هر چند کم سود رد نکنید ، از کارتون لذت ببرید .

نکته اخلاقی داستان : همیشه به فکر کارتون باشید نه الافی و یل الی تل الی .

۲۲ تیر ۹۴ ، ۲۳:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوریا زد

واقعا چرا نمیشه

دیشب رو بی دلیل تا سحر بیدار وایسادم ، واقعا هیچ دلیلی نداشتم ، هیچ دلیلی

هر شب رو بیدار بودم چون سمیرا این ساعت ها آنلاین بود و تا سحر بیدار بودیم ، من به کارها می رسیدم و در کنارش با هم صحبت می کردیم تا بعد از سحر و بعد هم می خوابیدیم ، اون معمولا ظهر بیدار می شد ولی من همون حدودای هشت بیدار می شدم .

دیشب رو واقعا نمی دونم چرا بیدار بودم ، هیچ دلیل منطقی نداشتم ، حتی کار خاصی هم انجام ندادم فقط تا سحر بیدار بودم و توی نت می گشتم و بعضی وقتا با بعضی از آشناها یه سلام و احوال پرسی می کردم .

خلاصه به بطالت تا سحر رو گذروندم و البته گاهی اوقات یه نگاهی به پروفایلش می نداختم که ببینم اخرین بار چه ساعتی آنلاین بوده و هیچ تغییری نمی کرد ، همون ساعت قبلی بود که البته به خاطر شیوه خاص تلگرام هر چه قدر که می گذشت بیشتر می شد .

بعد از سحر یه مقدار با اینترنتم مشکل پیدا کردم که بعد از حدود 5 دقیقه رفع شد ، با اینکه کاری نداشتم فقط می خواستم یه بار وصل بشم و بعد قطع کنم و بگیرم بخوابم ، اصلا منطقی نبود ولی بد جوری لج کرده بودم .

بالاخره تونستم کانکت بشم و وقتی آنلاین شدم توی گروه یه پسر 19 ساله بود که فاز دپرسی برداشته بود ، معلوم نبود واقعی بود یا اینکه می خواست خودش رو بگیره ، به هر حال طبق معمول من وارد عمل شدم و شروع کردم به پند و اندرز و نصیحت و حدود نیم ساعت رو هم با اون صحبت کردم ، انصافا هم حرفای قشنگی زدم و خودش می گفت که خیلی بهتره ، یه خورده که خنک شد بود من هم یه نگاه انداختم و دیدم که سمیرا آنلاینه و فقط نشسته و به صحبت های ما گوش می داده ، البته با اکانت یکی از دوستاش که من خوب می دونستم خودش هست .

بی دلیل و اختیار می خواستم بهش پیام بدم و حداقل یه سلام داشته باشم ولی هیچ دلیلی پیدا نمی کردم تا اینکه سر یه مسئله خیلی جزئی و ریز سر صحبت رو باز کردم ، مثل دو تا دوست معمولی صحبت می کردیم ، بدون هیچ توجه ای به اینکه دختر هستیم یا پسر و فقط صحبت می کردیم ، صحبت های معمولی و الکی در مورد سریال های کره ای ، رمان ها ، بازی ها و هر چیزی که فکرش رو بکنید تا اینکه فقط یه نگاه به ساعتم انداختم و دیدم ساعت 7:18 دقیقه هست و حتی هوا هم روشن شده بود و هنوز هم کلی موضوع واسه بحث کردن وجود داشت اما اینکه باز ادامش بدیم غیر منطقی بود ، در جریانش گذاشتم و بعد سیستم رو خاموش کردم و خوابیدم ، وقتی بیدار شدم ساعت 11:45 بود و به این شکل باز هم کلی از برنامه هام جا مونده بودم که البته خوشبختانه با تلاش فراوان ظرف یه ساعت همه کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام می دادم ولی در عوض هنوز هم خوابم میاد .

واقعا درک نمی کنم که چرا نمیشه به این رابطه پایان داد ، وقتی فکر می کردم تموم شده می بینم که حتی از روز قبل هم به هم نزدیک تر شدیم و این خیلی من رو آزار می ده ، از طرفی نمی تونم قید کار و علاقم به طراحی رو بزنم و از طرفی هم نمی تونم از هم صحبت شدن باهاش جلوگیری کنم .

به هر حال هر دلیلی که داره و عواقبش هست می خوام قدم به قدم و منطقی جلو برم ، طوری که به هیچ کدومشون آسیب نزنم ولی مثل اینکه در این صورت باید به خودم ضربه بزنم تا  کارم و قلبم ضربه نخورن و این فعلا منطقی ترین راهی هست که جلوم قرار داره .

۱۸ تیر ۹۴ ، ۱۲:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوریا زد

سمیرا

حدود سه هفته پیش یکی از مشتری ها پیشنهاد کرد که برای هماهنگی بهتر و صحبت کردن به صورت آنلاین از تلگرام استفاده کنیم ، من خودم به شخصه تا قبل از اون تاریخ فقط از یاهو استفاده کرده بودم و آشنایی زیادی با این نوع اپلیکیشن ها نداشتم ، البته یه بار هم قصد داشتم وایبر رو نصب کنم که ظاهرا درست همون روز استفاده من فیلتر کردن و اینطوری شد که تلگرام شد اولین تجربه من برای اپلیکیشن های جامعه مجازی .

بعد از اون تاریخ شاهد بودم خیلی از مشتری ها برای صحبت کردن تلگرام رو پیشنهاد می دادن و خیلی فراگیر شده بود به طوریکه همه تقریبا دیگه تلگرام رو داشتن ، همین طور که پیش می رفتم کارم بیشتر به تلگرام گره می خورد و تقریبا با همه مشتری ها از طریق تلگرام در ارتباط بودم ، باهاش هم مشکلی نداشتم ، خیلی هم خوب بود .

تا اینکه یه روز علی رضا یکی از نزدیک ترین دوستام پیشنهاد کرد که تو که صبح تا شب رو توی تلگرام آنلاین هستی بیا و توی چند تا گروه عضو شو که توی اوقاتی که بیکار هستی یه خورده سرگرم باشی ، پیشنهاد خوبی بود و با خودم گفتم که یه استراحتی هم دارم و شاید چند تا مشتری هم پیدا کردیم و به بهانه افزایش کیفیت کارم قبول کردم و اون هم یه تعداد لینک واسم فرستاد که ظاهرا لینک عضویت توی گروه های مختلف بود .

توی گروه ها عضو شدم ولی خیلی فعالیت زیادی نداشتم ، بحث های پرت و خارج از عرف و گاهی اوقات کل کل های پر از فحش و ناسزا اما اهمیت نمی دادم و سرم توی کار خودم بود ، یه وقتایی هم با یه سری از بچه ها (صرفا پسر) صحبت هایی رو داشتم و خیلی زود تعداد زیادی دوست مجازی پیدا کردم اما همون طور که گفتم خیلی به موضوع اهمیت نمی دادم و صرفا جهت گذران اوقات خالی ام بود .

همه چیز داشت طبق برنامه پیش می رفت و هیچ مشکلی نبود تا این که توی یک گروهی عضو شده بودم که مثل همیشه معمولی بود

همین طور که تلگرام باز بود داشتم به کارهام هم رسیدگی می کردم که یهو یه چشمم خورد به پیامی که نوشته بود پوریا ..... و کلی فحش دنبالش

من هم خوب مسلما رفتم و سلام کردم و پرسیدم که جریان چی هستش و بدون سلام و علیک شروع کردن به سلام و احوال پرسی با اموات و آشناهای من و من هم چون اون لحظه سرم شلوغ بود چیزی نگفتم و با خودم فک کردم که واقعا شاید مشکلی پیش اومده به هر حال بزار خودش رو خالی کنه .

بعد از اینکه سرم خلوت شد و رفتم از اوضاع سر در بیارم و متوجه شدم که یک شخصی با اسم پوریا چند لحظه پیش یه مقدار به اعضا توهین کرده بود و رفته بود و اون شخصی که با بنده سلام می کرد شخصی به اسم شاهرخ بود که مثلا می خواست خودش رو مرد گروه معرفی کنه و این داستان ها و واقعا هم پسر خوبی بود .

جدای از این بحث کم کم توی این گروه فعالیتم رو بیشتر کردم و مدیر گروه خانومی بودن به اسم سمیرا و خیلی خوش اخلاق و خوش صحبت هم بودن .

همین دو کلمه برای توصیفش کافی هست ، نمی دونم چرا امروز بعد از گذشت یک هفته اینقدر بهش وابسته شده و حتی خواب و خوراک و زندگی روز مره ام رو تحت تاثیر قرار داده .

حتی فرصت نمی کنم کار کنم و به پروژه ها برسم ، همه چیزهایی که قبلا از علایقم بود رو کنار گذاشتم و حتی کارهایی رو انجام می دم که ازشون تنفر داشتم و همه این ها دلیلش یک واژه سمیرا هست .

اونجا بود که فهمیدم چرا بقیه مثل من پیشرفت نمی کنن ، منی که هر روز چیز جدیدی برای یاد گرفتن داشتم مدت یه هفته بود که از کوچک ترین کارها و وظایفم باز مونده بودم .

خلاصه براتون بگم چند بار سعی کردم قیدش رو بزنم و حتی تلگرام رو حذف کنم اما هر بار 24 ساعت هم تحمل نکردم و خیلی زود برگشتم و عذر خواهی کردم .

واکنش های احساسی و غیر منطقی چیزی بود که وجودم رو گرفته بود ولی سوزی که توی وجودم بود این اجازه رو بهم نمی داد که تمومش کنم ، همه اینها برای من قابل پذیرش بودن و با تمام وجود می پذیریفتشون .

یه مقدار هم حس می کردم که این حس متقابل هست ، شاید هم می خواست کم محلم نکنه که ضربه نبینم ، به هر حال یه هفته همین روند رو داشتم .

کم کم از کارم براش گفتم ، علاقه مند شده بود ، ازم در مورد مشتری ها می پرسید ، در مورد سبک کارم و فعالیت هام ، دوستام و حتی وقتی همایش طراحی وب تهران رو رفتم توی بیشتر مسیر با هم صحبت می کردیم ، علایق مشترک زیادی داشتیم و البته اعتقادات متضاد .

همه چیز خوب بود تا اینکه یه روز گفتم که از وقتی با تو آشنا شدم نمی تونم مثل قبلا به کارهام برسم.

دلیلش رو نمی دونم ، بهش بر خورد یا اینکه فکر من بود درست نمی دونم فقط می دونم از فردای اون روز سمیرا یه نفر دیگه شد ، کم محل می شدم و جوابم رو نمی داد ، من که می اومدم اون می رفت .

تا همین امروز همین وضعیت رو داشتم تا اینکه یکی از اعضا گروه اومد و گفت که سمیرا کس دیگه ای رو دوست داره و این بهش اجازه نمی ده که با تو باشه ، متاسفانه شخص خوبی رو انتخاب نکرده بود چون من اون شخص رو خوب می شناختم و متوجه دروغش شدم ، مهم تر اینکه اگه واقعیت داشت خودش می اومد و تو روم می گفت و می دونست که من منطقی بر خورد می کنم .

اما حیف هوش سرشار و اندکی کارآگاهی من متوجه شد ، با این حال که می دونستم دروغ نمی تونستم به انتخابش بی احترام باشم ، منم خودم رو سرد کردم و کم کم ازش فاصله گرفتم .

نمی دونم من دروغ گوی خوبی هستم یا نه ولی سعی کردم یه مقدار دروغ آماده کنم و مستقیم براش پیام کردم و بعد هم بلاکش کردم و از گروهی که توش بودم بیرون اومدم .

این بار ثبات بیشتری دارم و با وجود اینکه زمان زیادی گذشته حداقل می دونم که این تصمیم متقابل بود و هر دومون این رو خواستیم و کاملا هم منطقی هست .

با این وجود هنوز نمی تونم خوب دلم رو به کار بدم ، شاید هنوز نیاز به استراحت دارم .

به هر حال بهتون پیشنهاد می کنم اگه به فکر کارتون هستید منطقی باشید و سعی کنید زیاد وابسته نشید ، کاری که من کردم ولی نکته مثبت من این بود که طرف مقابل یه شخص منطقی بود و وقتی دید که من دارم احساسی برخورد می کنم در عوض اون منطقی بر خورد کرد چون آینده من رو مهم تر از احساس زودگذر امروزی می دونست .

خوشحالم ، هر چند که کوتاه و تلخ بود برای من درس های زیادی داشت .

سمیرا اولین عشق من بود با وجود اینکه هیچ وقت ندیدمش حسی رو بهش پیدا کردم که در نبودش بهم اجازه نمی داد به هیچ دختر دیگه ای نگاه کنم و حتی با دخترای دیگه صحبت کنم .

امیدوارم که اخرین بار هم باشه هر چند که من معتقد بودم هیچ وقت به هیچ دختری احساس پیدا نمی کنم و با این داستان خلافش برام ثابت شد و الان هم که میگم دیگه به دختری احساس پیدا نمی کنم دقیقا همین قضیه رو داره و ممکنه چند سال دیگه باز هم تحت تاثیر قرار بگیرم .

به هر حال فکر نمی کنم دختری مثل سمیرا هیچ وقت واسه من پیدا شه و اگه هم پیدا بشه که فعلا با این تجربه تلخ فعلا قصد ورود به یه رابطه جدید رو ندارم .

امیدوارم با عشق دروغینش خوشحال باشه


۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۶:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا زد

یه شروع از همین لحظه

شاید اینجا شروع کار باشه ولی بالاخره روزی می رسه که به این روز نگاه میکنم و بهش می خندم ، این رو مطمئن هستم ، اتفاقی هست که واسه همه ماها رخ می ده ، روزی به جایی می رسیم که وقتی به پشت سرمون نگاه می کنیم فقط یه لبخند تلخ می زنیم ، شاید هم خوشحال باشیم برای پیشرفت ها اما همه ما شکست هایی رو داریم که تا ابد فراموششون نمی کنیم اما با نشستن یه جا هیچ مشکلی حل نمیشه ، همه مشکل داریم ، همه داریم .

اما به قول یاس

خب دنیا خوبه هم خشن

درد هر کی قد جنبشه

فقط امیدوارم که تک به تک اینا

رو هم جم نشه


فک می کنم با در نظر گرفتن این جمله های بالا من یکی از با جنبه ترین آدم های دنیا باشم ، اونقدری سختی داشتم ، اونقدری سختی کشیدم که همین الان دلم می خواد گریه کنم ، اما هنوز تموم نشده ، من یه نوجوونم که الان دقیقا بین مرز زندگی قدیمی و زندگی جدیدش قرار داره

زنگی قدیمی که توی دوران کودکی سیر می کردیم و شاد بودیم ، مشکلی نداشتیم ، به پدرمون متکی بودیم و رو شونه های مادرمون می خوابیدیم

اما زندگی جدیدی که در پیش داریم یه زندگی کاملا متفاوته ، یه زندگی خشن یه زندگی سنگین وزن تر و با تجربه تر از خودت که تخصصش زیر گرفتن و کوبیدن تو به زمین هست

گاهی وقتا اونقد محکم زمین می خوری که خودت هم فکر نمی کنی بتونی بلند شی ، ولی باز بلند میشی

این به خاطر شور جوانی هستش ، به خاطر انگیزه ای که توی وجودت هست

تایم اوت می دی و درخواست استراحت می کنی اما بازم که پات رو توی زمین بزاری بازم زمین می خوری ، باز بلند میشی و بازم تایم اوت و همین روند هستش که زندگی ما رو می سازه

بالاخره این تویی که پیروز می شی چون تو حریف سر سخت تو با وجود همه انرژی و تجربش از تو مسن تره ، یه روزی پیر میشه ، خسته میشه از بس تو پا میشی و زمین می خوری

اونجاست که وقت صعود تو می رسه ، طوری زمینش بزن که دیگه نتونه از جاش پاشه چون وقتی دفعه اول رو پا شه سبک تو رو یاد می گیره

یه بار بیشتر فرصت نداری ، برش دار ، کل انرژی ات رو توی بازوهات ذخیره کن و از زمین پرتش کن بیرون

اونجاست که دستات رو بالا می بری و خوشحالی ، خودت رو ببین ، یه آدم دیگه هستی

اینبار من می خوام بدون استراحت با کله برم تو دل سختی ، اینطوری خیلی زودتر به اونجایی که می خوام می رسم و اینطوری حریف زودتر خسته میشه

سرتون رو درد نیارم منم فقط میتونم بگم که امیدوارم تک به تکشون رو هم جم نشه اما ...

اما همین لحظه می تونه یه زندگی جدید برای من ، برای تو باشه ، برای من این زندگی جدید از همین الان شروع شده ، یه آدم جدید با توانایی های قبلی در پی کسب توانایی های جدید

در پی رسیدن به جایی که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم بخندم ، نه یه خنده تلخ ، یه خنده حاصل از شادمانی و به خودم بگم اونی که اونجاست ، یه روزی من بودم و الان من اینجام

این یعنی پیشرفت ، این یعنی صعود

این ینی زندگی

۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۱:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوریا زد