حدود سه هفته پیش یکی از مشتری ها پیشنهاد کرد که برای هماهنگی بهتر و صحبت کردن به صورت آنلاین از تلگرام استفاده کنیم ، من خودم به شخصه تا قبل از اون تاریخ فقط از یاهو استفاده کرده بودم و آشنایی زیادی با این نوع اپلیکیشن ها نداشتم ، البته یه بار هم قصد داشتم وایبر رو نصب کنم که ظاهرا درست همون روز استفاده من فیلتر کردن و اینطوری شد که تلگرام شد اولین تجربه من برای اپلیکیشن های جامعه مجازی .
بعد از اون تاریخ شاهد بودم خیلی از مشتری ها برای صحبت کردن تلگرام رو پیشنهاد می دادن و خیلی فراگیر شده بود به طوریکه همه تقریبا دیگه تلگرام رو داشتن ، همین طور که پیش می رفتم کارم بیشتر به تلگرام گره می خورد و تقریبا با همه مشتری ها از طریق تلگرام در ارتباط بودم ، باهاش هم مشکلی نداشتم ، خیلی هم خوب بود .
تا اینکه یه روز علی رضا یکی از نزدیک ترین دوستام پیشنهاد کرد که تو که صبح تا شب رو توی تلگرام آنلاین هستی بیا و توی چند تا گروه عضو شو که توی اوقاتی که بیکار هستی یه خورده سرگرم باشی ، پیشنهاد خوبی بود و با خودم گفتم که یه استراحتی هم دارم و شاید چند تا مشتری هم پیدا کردیم و به بهانه افزایش کیفیت کارم قبول کردم و اون هم یه تعداد لینک واسم فرستاد که ظاهرا لینک عضویت توی گروه های مختلف بود .
توی گروه ها عضو شدم ولی خیلی فعالیت زیادی نداشتم ، بحث های پرت و خارج از عرف و گاهی اوقات کل کل های پر از فحش و ناسزا اما اهمیت نمی دادم و سرم توی کار خودم بود ، یه وقتایی هم با یه سری از بچه ها (صرفا پسر) صحبت هایی رو داشتم و خیلی زود تعداد زیادی دوست مجازی پیدا کردم اما همون طور که گفتم خیلی به موضوع اهمیت نمی دادم و صرفا جهت گذران اوقات خالی ام بود .
همه چیز داشت طبق برنامه پیش می رفت و هیچ مشکلی نبود تا این که توی یک گروهی عضو شده بودم که مثل همیشه معمولی بود
همین طور که تلگرام باز بود داشتم به کارهام هم رسیدگی می کردم که یهو یه چشمم خورد به پیامی که نوشته بود پوریا ..... و کلی فحش دنبالش
من هم خوب مسلما رفتم و سلام کردم و پرسیدم که جریان چی هستش و بدون سلام و علیک شروع کردن به سلام و احوال پرسی با اموات و آشناهای من و من هم چون اون لحظه سرم شلوغ بود چیزی نگفتم و با خودم فک کردم که واقعا شاید مشکلی پیش اومده به هر حال بزار خودش رو خالی کنه .
بعد از اینکه سرم خلوت شد و رفتم از اوضاع سر در بیارم و متوجه شدم که یک شخصی با اسم پوریا چند لحظه پیش یه مقدار به اعضا توهین کرده بود و رفته بود و اون شخصی که با بنده سلام می کرد شخصی به اسم شاهرخ بود که مثلا می خواست خودش رو مرد گروه معرفی کنه و این داستان ها و واقعا هم پسر خوبی بود .
جدای از این بحث کم کم توی این گروه فعالیتم رو بیشتر کردم و مدیر گروه خانومی بودن به اسم سمیرا و خیلی خوش اخلاق و خوش صحبت هم بودن .
همین دو کلمه برای توصیفش کافی هست ، نمی دونم چرا امروز بعد از گذشت یک هفته اینقدر بهش وابسته شده و حتی خواب و خوراک و زندگی روز مره ام رو تحت تاثیر قرار داده .
حتی فرصت نمی کنم کار کنم و به پروژه ها برسم ، همه چیزهایی که قبلا از علایقم بود رو کنار گذاشتم و حتی کارهایی رو انجام می دم که ازشون تنفر داشتم و همه این ها دلیلش یک واژه سمیرا هست .
اونجا بود که فهمیدم چرا بقیه مثل من پیشرفت نمی کنن ، منی که هر روز چیز جدیدی برای یاد گرفتن داشتم مدت یه هفته بود که از کوچک ترین کارها و وظایفم باز مونده بودم .
خلاصه براتون بگم چند بار سعی کردم قیدش رو بزنم و حتی تلگرام رو حذف کنم اما هر بار 24 ساعت هم تحمل نکردم و خیلی زود برگشتم و عذر خواهی کردم .
واکنش های احساسی و غیر منطقی چیزی بود که وجودم رو گرفته بود ولی سوزی که توی وجودم بود این اجازه رو بهم نمی داد که تمومش کنم ، همه اینها برای من قابل پذیرش بودن و با تمام وجود می پذیریفتشون .
یه مقدار هم حس می کردم که این حس متقابل هست ، شاید هم می خواست کم محلم نکنه که ضربه نبینم ، به هر حال یه هفته همین روند رو داشتم .
کم کم از کارم براش گفتم ، علاقه مند شده بود ، ازم در مورد مشتری ها می پرسید ، در مورد سبک کارم و فعالیت هام ، دوستام و حتی وقتی همایش طراحی وب تهران رو رفتم توی بیشتر مسیر با هم صحبت می کردیم ، علایق مشترک زیادی داشتیم و البته اعتقادات متضاد .
همه چیز خوب بود تا اینکه یه روز گفتم که از وقتی با تو آشنا شدم نمی تونم مثل قبلا به کارهام برسم.
دلیلش رو نمی دونم ، بهش بر خورد یا اینکه فکر من بود درست نمی دونم فقط می دونم از فردای اون روز سمیرا یه نفر دیگه شد ، کم محل می شدم و جوابم رو نمی داد ، من که می اومدم اون می رفت .
تا همین امروز همین وضعیت رو داشتم تا اینکه یکی از اعضا گروه اومد و گفت که سمیرا کس دیگه ای رو دوست داره و این بهش اجازه نمی ده که با تو باشه ، متاسفانه شخص خوبی رو انتخاب نکرده بود چون من اون شخص رو خوب می شناختم و متوجه دروغش شدم ، مهم تر اینکه اگه واقعیت داشت خودش می اومد و تو روم می گفت و می دونست که من منطقی بر خورد می کنم .
اما حیف هوش سرشار و اندکی کارآگاهی من متوجه شد ، با این حال که می دونستم دروغ نمی تونستم به انتخابش بی احترام باشم ، منم خودم رو سرد کردم و کم کم ازش فاصله گرفتم .
نمی دونم من دروغ گوی خوبی هستم یا نه ولی سعی کردم یه مقدار دروغ آماده کنم و مستقیم براش پیام کردم و بعد هم بلاکش کردم و از گروهی که توش بودم بیرون اومدم .
این بار ثبات بیشتری دارم و با وجود اینکه زمان زیادی گذشته حداقل می دونم که این تصمیم متقابل بود و هر دومون این رو خواستیم و کاملا هم منطقی هست .
با این وجود هنوز نمی تونم خوب دلم رو به کار بدم ، شاید هنوز نیاز به استراحت دارم .
به هر حال بهتون پیشنهاد می کنم اگه به فکر کارتون هستید منطقی باشید و سعی کنید زیاد وابسته نشید ، کاری که من کردم ولی نکته مثبت من این بود که طرف مقابل یه شخص منطقی بود و وقتی دید که من دارم احساسی برخورد می کنم در عوض اون منطقی بر خورد کرد چون آینده من رو مهم تر از احساس زودگذر امروزی می دونست .
خوشحالم ، هر چند که کوتاه و تلخ بود برای من درس های زیادی داشت .
سمیرا اولین عشق من بود با وجود اینکه هیچ وقت ندیدمش حسی رو بهش پیدا کردم که در نبودش بهم اجازه نمی داد به هیچ دختر دیگه ای نگاه کنم و حتی با دخترای دیگه صحبت کنم .
امیدوارم که اخرین بار هم باشه هر چند که من معتقد بودم هیچ وقت به هیچ دختری احساس پیدا نمی کنم و با این داستان خلافش برام ثابت شد و الان هم که میگم دیگه به دختری احساس پیدا نمی کنم دقیقا همین قضیه رو داره و ممکنه چند سال دیگه باز هم تحت تاثیر قرار بگیرم .
به هر حال فکر نمی کنم دختری مثل سمیرا هیچ وقت واسه من پیدا شه و اگه هم پیدا بشه که فعلا با این تجربه تلخ فعلا قصد ورود به یه رابطه جدید رو ندارم .
امیدوارم با عشق دروغینش خوشحال باشه