دیشب رو بی دلیل تا سحر بیدار وایسادم ، واقعا هیچ دلیلی نداشتم ، هیچ دلیلی

هر شب رو بیدار بودم چون سمیرا این ساعت ها آنلاین بود و تا سحر بیدار بودیم ، من به کارها می رسیدم و در کنارش با هم صحبت می کردیم تا بعد از سحر و بعد هم می خوابیدیم ، اون معمولا ظهر بیدار می شد ولی من همون حدودای هشت بیدار می شدم .

دیشب رو واقعا نمی دونم چرا بیدار بودم ، هیچ دلیل منطقی نداشتم ، حتی کار خاصی هم انجام ندادم فقط تا سحر بیدار بودم و توی نت می گشتم و بعضی وقتا با بعضی از آشناها یه سلام و احوال پرسی می کردم .

خلاصه به بطالت تا سحر رو گذروندم و البته گاهی اوقات یه نگاهی به پروفایلش می نداختم که ببینم اخرین بار چه ساعتی آنلاین بوده و هیچ تغییری نمی کرد ، همون ساعت قبلی بود که البته به خاطر شیوه خاص تلگرام هر چه قدر که می گذشت بیشتر می شد .

بعد از سحر یه مقدار با اینترنتم مشکل پیدا کردم که بعد از حدود 5 دقیقه رفع شد ، با اینکه کاری نداشتم فقط می خواستم یه بار وصل بشم و بعد قطع کنم و بگیرم بخوابم ، اصلا منطقی نبود ولی بد جوری لج کرده بودم .

بالاخره تونستم کانکت بشم و وقتی آنلاین شدم توی گروه یه پسر 19 ساله بود که فاز دپرسی برداشته بود ، معلوم نبود واقعی بود یا اینکه می خواست خودش رو بگیره ، به هر حال طبق معمول من وارد عمل شدم و شروع کردم به پند و اندرز و نصیحت و حدود نیم ساعت رو هم با اون صحبت کردم ، انصافا هم حرفای قشنگی زدم و خودش می گفت که خیلی بهتره ، یه خورده که خنک شد بود من هم یه نگاه انداختم و دیدم که سمیرا آنلاینه و فقط نشسته و به صحبت های ما گوش می داده ، البته با اکانت یکی از دوستاش که من خوب می دونستم خودش هست .

بی دلیل و اختیار می خواستم بهش پیام بدم و حداقل یه سلام داشته باشم ولی هیچ دلیلی پیدا نمی کردم تا اینکه سر یه مسئله خیلی جزئی و ریز سر صحبت رو باز کردم ، مثل دو تا دوست معمولی صحبت می کردیم ، بدون هیچ توجه ای به اینکه دختر هستیم یا پسر و فقط صحبت می کردیم ، صحبت های معمولی و الکی در مورد سریال های کره ای ، رمان ها ، بازی ها و هر چیزی که فکرش رو بکنید تا اینکه فقط یه نگاه به ساعتم انداختم و دیدم ساعت 7:18 دقیقه هست و حتی هوا هم روشن شده بود و هنوز هم کلی موضوع واسه بحث کردن وجود داشت اما اینکه باز ادامش بدیم غیر منطقی بود ، در جریانش گذاشتم و بعد سیستم رو خاموش کردم و خوابیدم ، وقتی بیدار شدم ساعت 11:45 بود و به این شکل باز هم کلی از برنامه هام جا مونده بودم که البته خوشبختانه با تلاش فراوان ظرف یه ساعت همه کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام می دادم ولی در عوض هنوز هم خوابم میاد .

واقعا درک نمی کنم که چرا نمیشه به این رابطه پایان داد ، وقتی فکر می کردم تموم شده می بینم که حتی از روز قبل هم به هم نزدیک تر شدیم و این خیلی من رو آزار می ده ، از طرفی نمی تونم قید کار و علاقم به طراحی رو بزنم و از طرفی هم نمی تونم از هم صحبت شدن باهاش جلوگیری کنم .

به هر حال هر دلیلی که داره و عواقبش هست می خوام قدم به قدم و منطقی جلو برم ، طوری که به هیچ کدومشون آسیب نزنم ولی مثل اینکه در این صورت باید به خودم ضربه بزنم تا  کارم و قلبم ضربه نخورن و این فعلا منطقی ترین راهی هست که جلوم قرار داره .